چهارشنبه ۲۵ اوت ۲۰۱۰

ياد او که هميشه لبخند مي زند

همین طور که شبکه ی arte داره یه برنامه در مورد الویس پریسلی پخش می کنه می گم حالا چرا امروز باید اینو پخش کنه؟
با خودم می گم چطوریه که یه مادرو نمی ذارن تا جنازه ی پسرشو ببینه این حقو دارن یا نه؟! و یاد اون فیلمهایی می افتم که به گوش ام می رسوندن- از صحنه ی تصادف - گرفتن یا همون که موقع شستن جنازه گرفته شده بود ولی من نمی خوام که اون صورت شبیه الویس پریسلی جاشو با یه صورت شکافته و یا خونی یا هرچی دیگه عوض کنه می خوام که عزیزترین حالتش بیاد توی ذهنم با اون عینک که این آخریا می زد و حسابی قیافه شو محجوب کرده بود یا اون لپهاش که توی صورتش به چشم می اومد و اینه که حتمی خاله هم بهتره همون صورتو توی ذهنش داشته باشه همونی رو که صبح قبل از رفتن میون دو تا دستش گرفته بود و ماچ کرده بود بذار برای همیشه همین باشه

نمی خوام جلوی اشکاهامو بگیرم که دارن روی کیبورد می ریزن هفته هاست که جلوشونو گرفتم از دیدن خاله و دخترخاله که یه غمی زیر لبخندشونه و از قد کشیده ی حجت که داره با کت و شلوار این ور و اونور می ره و برای خودش مردی شده و این یکی از آرزوهای اون بود درس خوندن داداشش و داشتن یه شغل مناسب و اون آرزوی دیگه که خودش با منه و یاد یکی دیگه روهمیشه تو خاطرم جا می ذاره ننه ام هم هست که با هر ریسه ایی که بسته می شه اشکهاش پهن میشه توی صورتش
نیمه ی شعبان نیومده همه جا شادی می رسه و فکر اینکه تو یه نیمه ی شعبانی تو قرار بود داماد بشی خاله رو پیر می کنه

نمی دونم بخندم یا گریه کنم ولی باید بخندم تو هم باید بخندی همه ی وجودم می خواد که تو رو با لبخند به یاد داشته باشه با قد بلندی که کنار دیوار ایستگاه ایستاده وبا دستی که برای من تکون می خوره
يادت هميشه جاودانه

1 نظرات:

غزل گفت...

من قبلا فکر میکردم مرگ فقط برای همسایه است ولی پارسال فهمیدم دورو بر ما هم میآید
مرگ عزیز جانکاه است مخصوصا اگر جوان باشد
خدا بیامرزدش