سر به کوهستان سبزت می گذارم آرزو
خسته از خود خسته از این روزگارم آرزو
از زمستان عبوس شهر با خود می برم
خسته حالی را به دستت می گذارم آرزو
پر کن از آواز جنگل دشت احساس مرا
بعد از این من هم پرستوی بهارم آرزو
کلبه ای از سنگلاخ فقر می سازم اگر
با تو باشم یا به عشقی دلسپارم آرزو
روز آخر چند بیت از بغضهای کهنه را
نقش کن بر سینه سنگ مزارم آرزو
شاعر:؟
خسته از خود خسته از این روزگارم آرزو
از زمستان عبوس شهر با خود می برم
خسته حالی را به دستت می گذارم آرزو
پر کن از آواز جنگل دشت احساس مرا
بعد از این من هم پرستوی بهارم آرزو
کلبه ای از سنگلاخ فقر می سازم اگر
با تو باشم یا به عشقی دلسپارم آرزو
روز آخر چند بیت از بغضهای کهنه را
نقش کن بر سینه سنگ مزارم آرزو
شاعر:؟

0 نظرات:
ارسال يک نظر