یکشنبه داشت می لرزید و می رفت که شب را کنار خودش یخ بزند. و من کنج نرده ها داشتم یخ می زدم. اولش ازپاها شروع شد. سرما داشت خودش را روی کفشهام می کوبید و جنبش سرما، پوست را کش می آورد. جایم را دوست داشتم. همیشه هر زمستان سر پناه پل مرا می کشاند به اینجا و عابران که خود را پیچیده بودند! حتا چشم هاشان مرا نمی دید-اگر صدای فلوتم نمی آمد- سرما دستهاشان را توی جیبها کرده بود و این دندان ها که می خورد به هم اصلن نمی گذاشت فلوت را ببری طرف لبها و چرا بهار گرم خیال آمدن نداشت که مرا ببرد؟! تا صدام را ببرد، زودتر از ذهن همین جا، از ذهن صدها عابر که برمن گذشته بودند بی چشم و ....
پاهام را به هم می پیچم تا سرما دور پاهام بماند خودم را بالا می کشم نرده بالا رفتنم را تاب می آورد جمع می شوم کودک هشت ساله ی را می مانم که در رختخواب طلائی اش خوابهای شیرین می بیند ولی من خواب خودم را می بینم؟!
«چی بخونم جوونی م رفت،
که صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرد»
آخرین عابر را به خاطر ندارم شاید چشمهاش ؟!چشمهام لیز شده پلکهام را سر می دهد روی خودش. دلم میخواهد دست بر هر چه نرده که دور و برم را گرفته، بگیرم و بالا بروم. گرما همیشه بالاست و این سرما که جانم را فراگرفته همچنان سنگین مرا فرو می برد. دستهام گیر کرده به خودم... به تنم... سازم را گم کرده ام دوروبر را نگاه می کنم، شاید که لیزی پل پرتش کرده پایین! کلمات جایی انگار توی لبهام! جایی انگار توی انگشتهام می جنبد .
«چی بخونم جوونی م رفت،
که صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرد»
دانه های درشت برف روی یخ دیروز فرو می آیند نمیدانم برف بهتر است یا یخ؟ چشمهام بسته شده هرچه فکر می کنم نمی توانم بهاررا به خاطرآورم، حتا آخرین عابر را ولی میدانم دیگر احساس سرما نمی کنم . بیشتر هول گیر کردن دارم. پاهام گیر کرده توی هم، دستهام گیر کرده توی بغلم، وسرم چسبیده به سینه ام. دارم می روم یعنی انگار بال درآورده ام اصلن برای همین به اینجا آمده ام همیشه از همین جا هر زمستان می آیم وفردا فصل رفتن من است .
یکشنبه دارد تمام می شود. دستهام را برای نوازش سرما بالاو پائین می برم، گرمم شده، چشمهام را می بندم.
وفردا؟! نه! همین حالا اولین عابر، اولین چشم هایی که زیبایی برف را بریزد توی لبهاش، مرا خواهد دید که کنار خودم ،برف و یکشنبه، کنار نرده های پل عابر پیاده یخی شده ام

0 نظرات:
ارسال يک نظر