حالا که دست دور گردن هر کدامتان مي اندازم مي خواهم غفلت چندين ساله ايي را جبران کنم مي خواهم تمام دوست داشتن هايم را يک جا نثارتان کنم مي خواهم حس تان کنم و شما بالهاي گشوده ي احساسم را ببينيد که شما را در آغوش گرفته و مي خواهد که با تنتان يکي شود تا بالهايم بالهاي شما شود و اوج بگيريم سرزمين ما جايي براي اين پريدن ها ندارد جايي براي اين احساس ها ندارد مرز دارد اين سرزمين و من و شما دو سوي اين تقسيم بندي ها گم شده ايم فاصله دارد اين دستها اين آغوش ها و تنها من و شما که خوني مشترک در رگهايمان جاريست بايد که تنها به خاطر يکي که حالا کنارمان نيست بايد تنها براي احترام به حسش يک ديگر را در آغوش بگيريم و يکي باشيم تا اوج آسمانها
هيچ ديواري تاب اين يکي شدن را نخواهد داشت و روزي با خفت تمام فرو خواهد ريخت
به احترام او که دچار اين ديوارها بود و حالا رهاست 3/6/90

0 نظرات:
ارسال يک نظر